تبليغاتX
همه چیز

 گریه می خواهد این دل ز دوری تو

 

 دیگر نمانده است اشک در چشمانم ز دوری تو

 

 نیست ماهی در آسمان چون پیدای تو

 

 نیستی، ستاره ها هم شدن ماه ز دوری تو

 

 نشستم در زورقی در دریایی دور

 

 نگاهم به آسمان که کی می روند ماه ها به دور؟

 

 آرزوییست در سینه دیدن تو

 

 خاطره ایست در  یاد باز دیدن تو

 

 دل هوای دیدن چشمانت، شنیدن حرفهایت

 

 گفتن حرف هایم، دیدن روی ماهت

 

 گریستن به یادت، نشستن در کنارت

 

 گرفتن دستت، حس کردن روحت

 

 باز دلتنگی آن نگاهت، پر شدن قلبم ز نگاهت

  

 دیدن اشک در چشمهایت ، گفتن ز من، دارم دوستت

 

 گفتن ز من، دارم دوستت ، جانم به فدایت

 

 نگاهم به لبخندت، اشک در چشمانم

 

 خیس شدن گونه هایت، بوسیدن لبهایت

 

 بودن تا همیشه در کنارت، ولی افسوس نیستم در کنارت

 

 افسوس که نیستی در کنارم

 

 افسوس.........

                                 سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:12  توسط میلاد نوابی  | 

این دل حرف دارد میخواهد بگوید

 

ولی هست نازبان،قلم می گوید

 

ولی نمی داند که چه گوید؟ و از چه گوید؟

 

می خواهد از تو بگوید ولی نمی دانم که چگونه گوید؟

 

از ظاهرو باطن گوید؟!

 

اگر از ظاهر گوید، کم آید چه کاغذ و چه جوهر.

 

اگر از باطن گوید، باید گوید گوهر

 

از زیباییت گوید؟! از نیکییت گوید؟1 نمیداند ، چه گوید؟!

 

حال از چشمهایت گوید، از آن سیاه چشمهایت،

 

چه زیباست آن نگاهت،

 

گاهی هست چشمهایت گواه دل

 

گاهی هست نگاهت آرامش بخش دل

 

از چهره ات میگوید،آن چهره ی خندان و زیبا

 

چه زیبا ست آن چهره ی ناز

 

گاهی هست آن چهره در خیال من

 

گاهی هست آن چهره همه ی دنیای من

 

از حرف هایت می گوید، از آن حرف های گیرا

 

چه زیباست حرف های هویدا

 

تو زیبایی چون از باطن و ظاهر هویدایی

 

نیست در قلبت سیاهی ، قلبت هست همچون برفی

 

تو آن شکاری هستی که شکارچی را  شکار کنی

 

منم آن شکارچی ُ کاش من را شکار کنی

 

تو ای خورشیدم ، ای بخشنده ی نور به من،

 

منم آن دلداده ای به دل تو و دلم دلتنگ تو

                                             سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:59  توسط میلاد نوابی  | 

رفتم آرام سوی به راه می خانه

 

شدم مست و دیوانه

 

هر شب از آنجا گذر کنم

 

با می ، می فروشان یادی از تو کنم

 

نکند رود مستی از سرم؟!

 

نکند رود یارم از برم؟!

 

شده دل هوای یاران

 

ابر دل شروع کرد به گریستن همچون باران

 

چرا نیست دلداده ای ، کجایند دلداران؟!

 

چرا نیست یار یاران؟!

 

این زمانه، یار بی یاری کند.

 

دل دلداده را شکسته کند.

 

بعد از مدتی دواره یاری کند،

 

ولی نیست دلی که یاری کند.

 

گذشته،

 

همه چیز و همه کس ، بودن با می مست.

 

بودن مست و همیشه سبز،

 

زمستان و پاییز ، همچون بهار مست

 

رقص و بزم بود در هوای سرد

 

هوای سرد بود همچون تابستان گرم

 

همه شاد و خندان زیر باران

 

همه جا بود هوای محبت باران

 

حال چیست این زمانه ی بی های و هوی؟

 

نکند حرفی از شادی و خنده بگوی

 

در زمره ی دیوانگان روی

 

کنندت مانند مجنون لیلی

 

باش همچون سردی زمستان

 

تو را به چه گرمی تابستان

 

زنده زنده به گور بسپارندت

 

تو را از خاطره ها به دور اندازندت

                                  سید میلاد نوابی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:10  توسط میلاد نوابی  | 

یادم آید

 

قدم زنان کنار آب جاری

 

چشم به آب و دل من ز زندان رهایی

 

 

من در قلب دیگران چون آب گذران

 

چاره ای نیست         سدی محکم می خواهد در این روزگاران

 

قلبم می گفت:

 

می آید سازنده در این دنیای گذران

 

یادم می گفت:

 

بود سازنده ای ولی حال نیست در این روزگاران

 

 

ولی بود قلبم روشن همچون باران

 

رفتم سوی به راه نور باران

 

دیدم انسیه در آن خیابان

 

او بود سازنده ی سدی محکم بر آب بیابان

 

 

قلبم تپید یادم آمد آن روزگاران

 

یادم آمد آن روز که دیدمش

 

یادم آمد آن دلی که به دل دادمش

 

آنگاه دل عاشقم یادم آمد

 

شدم دلداده ای که یارم آمد

 

 

دل به دریا زدم و گفتم : هر چه گوید خوش آید

 

چیست مگر؟! حرف دل به دلداده گوید

 

 

حرف دل گفتمش          حرف به دل او خوش آمد

 

اشک از چشمانم به در آمد

 

آنگاه بود که قلبم گفت : سازنده آمد

 

عشق او در دلم به تازگی در آمد

 

 

حال بودم انسان به اوج آسمان

 

سر به زیر و دل به اوج عارفان

 

کاری نیست که همه معشوق خدا و آسمانی بود

 

معشوق من او و زمینی بود

 

 

این معشوق بود که من را به آن معشوق رساند

 

ولی آن معشوق بود که من را به این معشوق رساند

 

 

حال که نشستم و می نویسم در اینجا

 

دلم به این معشوق و زبان صد شکر به آن معشوق

                                                     سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:29  توسط میلاد نوابی  | 

آن زمان که خدا فرمود به فرشته فرمان را،

 

شد فرشته سوی به زمین و گفت فرمان را،

 

گریست زمین و شد گل،خاک وجودش

 

مشتی کرد فرشته آن گل را ، به نزد صاحب دل بردش.

 

خدا سراشید ، سرشت انسان را

 

خدا آفرید آدم و تک و تنها را

 

دل گرفته آدم و فرشته ها به دورش

 

ولی می شد دل آدم به هوای حوایش

 

خدا آفرید حوا و شدن زوج

 

انسان ، انسان شد و شدند موج موج

 

نوبت به من بنده رسید و شدم باز

 

آفرید من را نیز ، من به سرزمین بی نظیر شدم باز

 

بودم دلتنگ ، چون آدم

 

سر به زیر و فریاد به اوج عالم

 

تا خدا صدایم را شنید و آفرید زوجم

 

آن زوج تو بودی و شدم دلداده ی تو ای عمرم

 

ولی بودم دلتنگ ، چون نبودی در کنارم

 

حال که می شوی کنارم نگاهی کن که بی قرارم

 

دل من پر از عشق تو ، من بر عشق تو با وفایم

 

کن باور که عشقت هست در دل و جانم

 

گر نکنی باور ، هستم همیشه به یادت

 

خود دانی که شدم عاشق

 

پس خود باور کن که شدم عاشق تو و من گشتم عاقل .               

                                                   سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:50  توسط میلاد نوابی  | 

چشم، سوی به روی خورشید غروب کرده.

 

دل، روی به روی تو کرده.

 

ای اشکهای چشمانم ، خورشید دیگر غروب کرده.

 

ای دل گرفته، روی از روی تو دیگر رفته.

 

دیگر شب شده ولی نیست ماه و ستاره ، چون دلم را ابر سیاه گرفته.

 

آخ که دیگر چشمانم خسته است از گریه و نگاه به راه تو.

 

دیگر دلم خسته است از طلوع نکردن تو.

 

خورشید من کجایی؟ پس چرا نمیایی؟

 

نزدیک سحر جسم بر زمین و روح در یاد تو.

 

نسیم صبح نوازش من و بوی تو.

 

پر تو های وجودت از پشت کوهای دور.

 

روشنایی تو در دل من و دل من شور تو.

 

حال که آمدی، پاره شدند ابر های سیاه ، ای سرو وجودم تو بیا.

 

دلم به روشنایی وجودت، چشمانم سوی به روی روشنی وجودت.

 

بودم عاشق و شدم عاشق ، ولی نیست باوری که شدم عاشق.

 

کاش باور کنی که همه چیز و همه کس دارم وقتی تو را دارم.

 

کاش باور کنی که هیچ و پوچ دارم وقتی تو را ندارم.

 

کاش باور کنی ای جان جانان دوست دارم.

                                           ((تقدیم به قلبی که خون زندگی را دوباره در رگ هایم جاری کرد))

                    

                                                          سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:55  توسط میلاد نوابی  | 

باز نشستگی جوانی از زندگی

 

باز شرمندگی جوانی از زندگی

 

باز ولی نمی گویند که تو پیر جوانی

 

نیست گنهی و جرمی بر جوانی

 

ولی حکم آن است ضد هر جوانی

 

عشق در جوانی بود رهی

 

که ره آن ره بود گنهی

 

جوانی در جوانی بود جرمی

 

عشق در جوانی بود جوانی

 

حکم جرم جوانی در جوانی مرگ باید بود

 

مرگ بر جوانی دل پیر باید بود

 

در اینجا تا هستی جوان ، دل جوان ، پیر باید بود

 

حکم پیر دلی مرگ باید بود

 

چشیده است پیر در جوانی مرگ را

 

مرگ همان رفتن معشوق به بیراه راه

 

مرگ همان شکستن جوانه ای از ساقه ای

 

مرگ همان جدا شدن غنچه ای از ساقه ای

 

مرگ همان رفتن عشق در جوانی از جوانی

 

مرگ همان گسستن معشوقی از عاشقی

 

کافیست هر چه بود گفته شد درباره ی مرگ

 

مرگ همان جوانیست در این دنیای نیست

                                            سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:40  توسط میلاد نوابی  | 

تنهای تنها یک جا نشسته ام

 

از همه چیز رفته و خسته ام

 

دیگر اشک در چشمانم نمی آید

 

دیگر ابر سفید در چشمانم نمی آید

 

هر چه به خوبی بر آید

 

به زودی از چشمانم در آید

 

هر کس نگاهی کند

 

به زور من را در دلش کند

 

آن کس که نگاهی کرد ، اگر نگاهش به دگر افتد

 

من را به زودی از دلش به در افتد

 

ولی مهر آن نگاه به دل من افتد

 

که دیگر جان من و جان او به هم بافته افتد

 

نیست باوری که دل من به مهر او آمیخته است

 

جان و تن من را او به دار آویخته است

 

آرام ، آرام فراموشش کنم

 

نفرین بر جان و روحش کنم

 

فایده ای نیست از این کار مگر تیرگی را به دلم تازه کنم

 

پس باز آرزوی یار دیگر کنم

 

که باشد یار من و جان فدای من کند

 

ولی نیست یار و یار ، بی یاری کند

 

دل من را به دل خود پیوند کند

 

پس چه خوب که آرزوی دیگر کنم

 

نزد خدای خود آرزوی ترک جهان کنم

 

                                            سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:10  توسط میلاد نوابی  | 

دلم از زمانه رسته است

 

هر جا پا گذاشته ام رمیده است

 

چه کنم تو رو چند وقتی است ندیده است

 

دلم در جای خودش گسسته است

 

چشمانم به راه آمدنت خیره کرده است

 

دیگر در وجودم از آمدنت امید رفته است

 

چشمانم در انتظار تو باریدند ولی نیامدی

 

که دلم خواست ببارم از ابر تیر و تاری

 

می آمدم پیش تو ای رفته

 

که دیگر طعم زندگانی از دهان رفته

 

دوباره می نویسمت که شاید بیابی

 

دوباره می خوانمت که شاید بیایی

 

حال که دوباره ها شدند دوباره

 

شاید ها شدند واقعیت ها

 

آمدی و با تو بودن محاله

 

دلت پیش دیگر است و اگر نبود نبودی دوباره

 

کاش خدای مهربان نمی آفرید دیگر را

 

کاش نمی گرفتند دیگران عشق دیگران را

 

کاش نبودم و نمی دیدم دستت در دست دیگران را

 

کاش می مردم و نمی دیدم این لحظه ی گران را

 

نمی دانم بیهوده نشستم و مینویسم

 

که شاید برسد آخر زمان

 

زمان ماندن در این دوره ی شفیق

 

زمان رهایی از این گرز و تیغ

 

گرزی که تو بر سرم فرود آوردی

 

تیغی که تو بر قلبم فرو کردی

                                            سید میلاد نوابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:9  توسط میلاد نوابی  | 

 آیا کسی هست من را خواستن 

 

هر چه خوب مال من خواستن

 

خود را فدای من ، بد را برای خود خواستن

 

از بدی روزگار راحت کردن من

 

به اوج بردن من،با خود آشنا کردن من

 

در موقع بیماری جان خود فدا کردن

 

در موقع خوشحالی روح خود رها کردن

 

نه، نیست! اگر هست،حال نیست

 

در زمان زیستن من دیگر نیست

 

اگر بود،حال من این نبود

 

اگر بود،روحم زمین نبود،به اوج آسمان بود

 

اگر بود،چشمان گریان من هر شب نبود

 

اگر بود،در کنار پنجره ی سرد،زمستان نبود

 

گرما و آفتاب بود،باران نبود اگر بود

 

اگر بود،تیز در دستم نبود

 

اگر بود ، من بودم نیز

 

حال که نیست رفتم از این دنیای بی نظیر

 

چه ها که نیست در این دنیای نیست

 

هر چه هست،پوچ و هیچ

 

تهی بودن از آن مردم است

 

زیستن بی یاری مال مردمان است

 

ماندم که چه بنویسم

 

از کجا و از چه کسی بنویسم

 

هر چه می نویسم راحت نمی شوم

 

انگار خونم از روحم است تمام  نمی شوم

 

هر چه نگاه می کنم به آسمان

 

هیچ نیست به غیر از ابر تیر و تار

 

پس کی می آید فرشته مرگ

 

تا بگیرد جان من

 

زیستن من به چه درد

 

بودن تو به چه سود

 

حال دیگر آمد فرشته

 

گرفت جان و دیگر............

 

                                           سید میلاد نوابی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 13:35  توسط میلاد نوابی  |